ملزمات معاطاة «تلف عینین»
الناس مسلطون علی اموالهم
» که شیخ هم آن را قبول دارد، نه اینکه اصل را به معنای استصحاب بدانیم. این اطلاقات میگوید تا مادامی که این شیء مال شماست، اختیار مال خودتان را دارید و به هر عرفی هم این مطلب را بگویید، همین را میفهمد. پس بنابراین دلیل اجتهادی ـ که اطلاق «الناس مسلطون» است ـ قائم بر ثبوت استمرار این استطاعت نسبت به مالک است. منتهی بحث دیگری که در اینجا هست، این است که ببینیم آیا این اطلاقات یا حتی عمومات اماره است، یا اصلی از اصول معتبر؟ اگر اماره باشد، حکومت این اصل سلطنت بر استصحاب اباحه، حکومت اماره بر اصل خواهد بود به این معنی که از یک طرف میخواهیم استصحاب اباحه را جاری بکنیم و از طرف دیگر هم این اطلاقات ـ که قاعدهی سلطنت است ـ وجود دارد که حاکم بر اصل استصحاب است. یک نظر دیگر هم وجود دارد ـ که بعید هم نیست همین نظر صحیح باشد ـ و آن این است که معلوم نیست این اطلاقات یا عمومات اماره باشد، زیرا «
ما من عام الا و قد خصّ
» و کدام اطلاقی است که تقیید نخورده باشد مگر آنهایی که از جنبهی عقلی اباء از تقیید و تخصیص داشته باشد؟! مع ذلک اگر در جایی شک کنیم که اطلاق تقیید خورده است یا عموم تخصیص خورده است یا نه، بنای عقلاء بر اخذ به اطلاق و عموم است، زیرا اگر اینطور نباشد، هیچ سنگی روی سنگ بند نمیشود و هیچ کس نمیتواند قانونی بگذراند و مردم سرگردان میشوند و در پیاده کردن قانون همه به مشکل بر میخورند و بلااشکال بنای عقلاء در اخذ به اطلاق و عموم است. و ما هم نمیتوانیم چنین ادعایی بکنیم که با دلیل معتبر تمام قیود و مخصصات به نحو ظنّ و اکثریت قریب به اتفاق برای ما ثابت شده باشد و بنای عقلاء قائم بر این نیست که چنین چیزی برای ما ثابت شده باشد و اگر به اطلاقات و عمومات اخذ نشود، لغویت پیش میآید و مردم نمیتوانند قوانین را اجراء بکنند. پس اخذ به اطلاقات و عمومات اصلی از اصول عقلایی است و بر اساس بنای عقلاء همانطور که برخی از اصول بر برخی از اصول حاکم است، مانند قاعده فراغ و تجاوز که بر استصحاب حاکم است، در اینجا هم بنای عقلاء میگوید که با اطلاقات معاملهی شک نکن و اگر برای شک قوانینی وضع کردیم، در اطلاقات و عمومات آن قوانین را جاری نکن. پس بر اساس این بنای عقلاء اگر در مقابل استصحاب اطلاق یا عمومی قرار گرفت، حاکم بر استصحاب خواهد بود و اینجا حکومت یک اصل بر اصل دیگر خواهد بود. علی ای تقدیر شیخ حکم کرده است که اصل سلطنت بر استصحاب بقای اباحه حکومت دارد.
پرسش:
ملزميت در فرض اباحه يعني چه؟
پاسخ:
يعني شخص نتواند اباحه را به هم بزند.
پرسش:
يعني كما كان در دستش اباحه باقي بماند؟
پاسخ:
اگر اباحه لازم نباشد، شخص میتواند فسخ بکند و قرار اباحه را کالعدم بکند.
پرسش:
آیا این بر خلاف اقتضاي مالکیت مال نيست که يك نفر مالكيت داشته باشد، ولي ديگري بخواهد تصرف كند؟
پاسخ:
به نظر ما اینکه مرحوم شیخ قائل به حکومت شده است، محل اشکال است، زیرا درست است که شخص نسبت به مال خودش سلطنت دارد و حدوثاً و بقاءً هم این سلطنت ثابت است و «
الناس مسلطون
» نمیخواهد بگوید که فقط آناًما این سلطنت ثابت است، اما با وجود این اصل، اصل دیگری هم میگوید که «
اوفوا بالعقود
» یا «
المؤمنون عند شروطهم
» و اینها مقدم بر مسئلهی سلطنت مالک است. «
اوفوا بالعقود
» میگوید که وقتی شما قرار گذاشتید و چیزی را به دیگران تملیک کردید، یا بر اساس «
المؤمنون عند شروطهم
» ملتزم به این شدید که طرف مقابل مالک باشد، اگر بخواهید بر خلاف این قرار یا التزام عمل بکنید، خلاف آن تعهدی است که شما قبلاً کردهاید. فرض مسئله این است، منتهی شارع ملکیت را امضاء نکرده و اباحه را امضاء کرده است که اباحهی مالکی میشود، نه اباحهی تعبدی شرعی و بنابراین وقتی شما چنین تعهدی کردید که طرف مقابل مالک باشد و حال بخواهید از این تعهد برگردید، خلاف عقد است و به عبارت دیگر شما ملتزم به این شدید که طرف مقابل مالک باشد و هر چند شارع این تملیک را امضاء نکرده است، اما آن تعهد دیگری که کردید مبنی بر اینکه تا آخر این شیء مباح برای طرف مقابل باشد و حال بخواهید از این التزام خود برگردید، بر اساس «
المؤمنون عند شروطهم
» این کار جایز نیست و شرط شامل این مورد هم میشود.
پرسش:… پاسخ:
عرض بنده این است که اینجا به منزلهی دو قرار است، به این معنی که شخص به طرف مقابل میگوید: تو در این تصرف بکن، تا من هم بتوانم در مال تو تصرف کنم. انسان وقتی تعهدی میکند، باید مطابق تعهد خودش عمل بکند و حق ندارد اباحهی مالکی را از بین ببرد.
لأنّ ذلك الجواز من عوارض العقد لا العوضین، فلا مانع من بقائه
» یعنی حق به عقد متعلق نشده است که بعد از تلف هم بشود استصحاب کرد، بلکه حق به عوضین تعلق گرفته است و وقتی که این عوضها منعدم شد، معقول نیست که انسان آنها را به عنوان ملکی برگرداند.
بل لا دليل علي ارتفاعه بعد تلفهما بخلاف ما نحن فيه؛ فإنّ الجواز فيه هنا بمعنی جواز الرجوع في العين، نظير جواز الرجوع في العين الموهوبة، فلا يبقي بعد التلف متعلّق الجواز
»، زیرا بعد از انعدام كه نميشود انسان او را ملك كند، «
بل الجواز هنا يتعلّق بموضوع الترادّ، لا مطلق الرجوع الثابت في الهبة
»، ایشان میفرماید که کأن در هبه مطلق رجوع است، ولی در اینجا مطلق رجوع نیست و لو زمینه برای رجوع هست که یکی از عینین تلف شده باشد و دیگری موجود باشد، ولی در عین حال ایشان میفرمایند که اینجا ما حق رجوع نداریم، زیرا آنچه جایز است، ترادّ است و در اینجا ترادّی محقق نیست. در باب هبه مطلق الرجوع است و کأن در هبه رجوع اطلاق دارد و اگر یکی از عینین تلف شده باشد و دیگری موجود باشد هم میشود به آنچه موجود است، رجوع کرد و لازم و مضیق نیست.
لا مطلق الرجوع الثابت في الهبة
»، «الثابت» صفت «الرجوع» است، نه صفت «مطلق الرجوع»، صفت برای مضاف نيست، بلکه صفت برای مضافاليه است، به این معنی که در باب هبه رجوعی هست و ربطی هم به عقد ندارد که قبلاً هم فرمود که در هبات رجوع به عین وجود دارد. ایشان میخواهد بفرماید که این رجوع به عین ـ که در باب هبه هست ـ در باب معاطاة اطلاق ندارد و لو یکی تلف شده باشد و دیگری موجود باشد که رجوع به یکی از دو عین امکان داشته باشد، اما شخص حق رجوع به موجود را ندارد و عبارت «
فإنّ الجواز فيه هنا بمعنی جواز الرجوع في العين
» تکرار همان مطلب قبلي است که ميخواهد بگويد رجوع في العين است و در باب معاطاة هم که دو عین در کار هست، اطلاق ندارد.
«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين»